تبليغاتX
باز باران
نوشته هایی در تنهایی
به نام او

سلام

بابت این چند روز نبودن باید ببخشید اما امتحان داشتم و تموم شد خدا رو شکر.

نمی دونم امشب٬ یعنی چند شبه که خیلی حال نوشتن ندارم. یه جورایی خسته هستم. یه خستگی خیلی نمی دونم شاید یه خورده٬ نه بیشتر خسته گی آور. کسل هستم و حتی نمی تونم درست تایپ کنم.

ماهی شده بود باورش٬ تور اگه بندازن سرش

میشه عروس ماهیا٬ شاه ماهی میشه همسرش

ماهیه باورش نبود٬ تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر٬ میشه نگاه آخرش

*****

خیلی تلخه که ببینی یک آهو اسیر پنجه های شیر شده٬ اما تلختر اونه که یه شیر اسیر اسیر چشم های یه آهو بشه.

*****

نمی دونم چرا این تو مطلب رو نوشتم. اما قشنگ بودن و همیشه گفتن هر کس که یه چیزی رو تبلیغ می کنه به احتمال زیاد اون چیز رو قبول داره.

با تشکر از اظهار نظرهای زیبای شما

و اظهار لطف شما در حق بنده ناقابل

باران.

شب قبل از فردا

مشهد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:55  توسط باران  | 

به نام او

سلام

شرمنده م امشب نمی تونم زیاد بنویسم. (هر چند هر چه کمتر بنویسم بهتره) فردا امتحان دارم.

ان شاء اله فردا شب جبران می کنم.

فقط یه جمله:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست٬

                   هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

                                          صحنه پیوسته بجاست

                                                  خرم آن نغمه که مردم بسپارند

                                                                                 به یاد.

باران.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 22:20  توسط باران  | 

به نام او

سلام

۱- بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند

هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود.

۲- امشب کسی برای تو سحاده وا نکرد

بغضی٬ ترکی ز گلویی صدا نکرد

انگار ما بدون حضور تو راحتیم!!

وقتی کسی برای ظهورت دعا نکرد.

۳- یوسف از جرم زلیخا مدتی زندان برفت

مهدی(عج) از اعمال ما حبس ابد بگزیده است.

برای تعجیل در فرجش دعا کنیم.

باران.

یک شب تنهای تنها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:38  توسط باران  | 

به نام او

سلام

خیلی خوابم میاد دیشب تا حالا زیاد خوابیدم اما راستش بازم خوابم میاد. نمیدونم تازگی ها چه م شده خیلی می خوام بخوابم و زیاد مریض می شم. از سه هفته پیش تا حالا یا مریض بودم و تو اتاقم افتاده بودم یا خیلی بی حال بودم و همیشه خسته و البته دچار سردرد های شدید. خلاصه این مریضی ما هم شده علت٬ برای اینکه نتونم اون کارهایی که می خوام رو انجام بدم. نمی تونم خوب بنویسم و نمی تونم خیلی تمرکز کنم.

بذارید یه داستان بگم اما پیش خودمون بمونه ها!!!

حدود یه ماه پیش رفتم حساب بانکی م رو چک کردم دیدم حسابم نمی خونه یکی پیدا شده بود و نزدیک ۷۰٬۸۰ هزار تومان به حساب بانکی من ریخته بود و من نمی دونستم کی بوده. از این بپرس٬ از اون بپرس همهم می گفتن ما نریختیم.

اون روزا نتونستم برم بانک ببینم کی بوده به حسابم پول ریخته چون می خواستم برم شهرستان. رفتم و برگشتم و یه روز که مسیرم از بانک می گذشت رفتم و بعد از کلی معطلی فهمیدم از همون شعبه خودم پول به حسابم واریز شده. از رئیس بانک درخواست کردم تا سند رو بیاره ببینم کی بوده. یه ساعتی معطل شدم تا سند رو پیدا کردند. مسئول بایگانی از من خواست یه امضا روی یه برگه بزنم و بهش بدم. من هم امضا کردم. سند رو گذاشت جلوم و گفت نگاه کن این امضای خودته و خودت پول ریختی پای حسابت!!!!!!!!!!!!!

من رو میگید دو تا شاخ که چه عرض کنم فکر کنم ده تا شاخ در آورده بودم. خودم پول ریخته بودم پای حساب خودم و بعد از حدود ۵٬۶ روز خودم یادم رفته بود و فکر می کردم این چه آدمی بوده که پول ریخته پای حساب من.

خیلی حواسم تازگیها جمع شده و حسابی می تونم به خودم امیدوار باشم که حتما می تونم جای اینشتین رو بگیرم.

باران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 12:46  توسط باران  | 

به نام او

سلام

امشب به دیدن وبلاگم رفتم البته زیاد سر می زن٬ اما یه چیزی خیلی به نظرم جدید اومد٬ نه خیلی جدید اما اونقدر جدید که منو به فکر بندازه که اون کامنت اولیه وبلاگم که در اون نوشتم

یه جا برای دل تنگی های من

آیا تا حالا بهش عمل کردم یا نه؟

خوب که نگاه می کنم می بینم شاید تا حالا به اندازه کافی به اون توجه نداشته ام.

ان شاء الله از این به بعد بیشتر بهش توجه کنم.

باران.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 21:22  توسط باران  | 

به نام او

سلام

دیشب نتونستم پست بذارم به خاطر اینکه تا دیر وقت یعنی ۳ نصف شب بیرون بودم. شب کاری داشتم. یعنی شب کاری که نه رفته بودیم بدرقه یه سری از دوستام که می رفتن عمره دانشجویی. راستش رو بخواید منم دانشجو بودم اما کم کم یعنی دیگه فکر می کنم تاریخ مصرفم دیگه تموم شده و دیگه دانشجو نیستم.

خیلی دلم سوخت یه جورایی دلم می خواست منم باهاشون برم. اونقدر دلم می خواست الان تو مدینه بودم و پشت دیوار مسجدالنبی می نشستم. نمی دونید چه کیفی میده. چه صفایی داره که اونجا بشینی و خسته باشی و خوابت ببره. فقط حیف که شرطه ها همیشه دارن اونجا مواظبت می کنن و باید حسابی مواظب باشی گیرشون نیفتی.

دعا می کنم حداقل یه بار برید تا مثل من وقتی یکی داره می ره دلتون تا اون اعماق وجودش و البته ما تحت تون چنان بسوزه که خدا میدونه.

شب بخیر.

باران

یک شب نه چندان گرم تابستان.

اندکی آونطرف تاریکی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:21  توسط باران  | 

به نام او

سلام

*****

بارون معمولا وقتی بر سر آدمیزاد شروع می شه٬ احساس ترس می کنه. ترس از خیس شدن٬ از سرما خوردن و از خیلی چیزای دیگه. به این خاطره که اغلب اوقات از زیر بارون بودن می ترسه و از اون فراریه. اما تا حالا شده فکر کنید چرا ما این قدر دوست داریم بارون بیاد و ما هم بریم زیرش.

شاید یه دلیلش که البته خیلی هم پرت و پلا نیست این باشه که به ما گفتن:

زیر باران باید رفت

      چشمها را باید شست

                     جور دیگر باید دید.(سهراب سپهری)

یه دلیل دیگه ش هم شاید این باشه که دوست داریمن رنگین کمون ببینیم.

یه بزرگی گفته:

رنگین کمان پاداش کسانی ست که تا آخر زیر باران می مانند.

*****

خیلی دوست دارم رنگین کمون ببینم. راستش دلم لک زده برای دیدن یه رنگین کمون حسابی یکی از اون خوشکلا از اونایی که از شرق تا غرب آسمون کشیده شدن. اونقدر زیبا که نهایت نداره.

مدتیه که حالم بد جور گرفته ست بد جور دلم لک زده برای رفتن زیر بارون برای اینکه خیس بشم برای اینکه کمی خودم رو زیر بارون شستشو بدم کمی از این بار سنگین روی دوشم رو زیر بارون جا بذارم و بیام بیرون.

دوست دارم برم زیر بارون و دیگه از زیر بارون بیرون نیام.

*****

بیاین با هم دیگه چترا رو بزاریم زمین و به سمت کوه و بیابون بریم تا برای بارون دعا کنیم. تا اگه بارون اومد بزاریم خیس بشیم و از این همه آلایه و آلودگی راحت بشیم.

باران

امروز بعدازظهر

یه جایی همین نزدیکی

نه دیگه همون جای قبلی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:37  توسط باران  |